یکشنبه31شهریور92

سلام عشق قشنگم! امروز بعد دو هفته با آرامش رفتی مهد و من هم با آرامش اومدم اداره.
القصه ...آخر هفته پیش یعنی 5شنبه غروب تصمیم گرفتیم بریم آتلیه تا عکس های شما رو بگیریم. هر چند عکس هایی نبود چون شما کمال عدم همکاری رو روز عکس انداختن کرده بودی و چند تا دونه عکس بیشتر ننداختی البته این خودش موجبات عکس انداختن من و بابا به تنهایی رو فراهم آورد که جا داره ازت تشکر کنیم.
عکس ها ای بد نشده بود که بعداً تو یه فرصت برات تو این پست میزارم. روز جمعه مون هم کلاً به تمیزکاری خونه گذشت. نمیدونم این خاک ها از کجا میاد. تا ظهر مشغول بودیم.
بعدازظهر هم تصمیم گرفتیم یه سر به دایی محمد که تازه از بلاد فرنگ برگشته بود بزنیم. دو هفته ای بود که دایی رو ندیده بودیم. هم فرصتی بود برای از خونه بیرون رفتن و هم دیدن دایی ها. خلاصه خونه دایی هم به شیطنت های شما گذشت. 2دقیقه مونده به خونه دایی خوابت برد مثل همیشه و تا رفتیم تو خونه به زور بیدارت کردیم اولش خجالت می کشیدی و بد اخلاق بودی بعد خوب شدی. دایی جان برات یه بارونی خوشگل خرید و تو هم کلی ذوق کردی.
دختر گلی این روزا تب دیدن سی دی تینکر بل گرفته. همش میاد یپشم و میگه: اسمت چیه؟ بعد خودش میگه:من لیزی ام. بعد دستش رو میاره جلو و میگه:ایان،اعتماد، گرد جادویی.
اینم عکس دخترکم وقتی رفتم مهد دنبالش که مامان مهدیس جان زحمتش رو کشید ...


راستی امروز تولد مادر همسرجانه. دیشب آویسا گیرداد که کیک بخریم . میخوام شمع فوت کنم. بابایی! تولد بخر. خلاصه قرار بود که امروز بریم خونه مامان جون ولی طبق اخبار بچه های عمه ارغوان آبله مرغان گرفتند.صبا و عمه الهام هم مریضند. و معلوم نیست سرنوشت تولد چی میشه. ولی در هر حال
مامان جون!تولدت مبارک انشاالله خدا بهتون سلامتی بده.




یکشنبه31شهریور92
